<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>شهیده زیباترکی.زاده</title>
		<link>https://amene.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://amene.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>توبه نصوح</title>
			<link>https://amene.kowsarblog.ir/توبه-نصوح-18</link>
			<pubDate>11:52:00 +0430 یکشنبه، 21 اردیبهشت 1399</pubDate>			<dc:creator>آمنه نجفي</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">991056@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;نصوح، چه کسی بود؟&amp;#x1f339;توبه نصوح&amp;#x1f339;&lt;br /&gt;
&amp;#x1f536; نصوح مردی بود شبیه زنها، صدایش نازک بود، صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;او با سوء استفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی میکرد و کسی از وضع او خبر نداشت. او از این راه، هم امرار معاش میکرد و هم برایش لذت بخش بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f537; روزی دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهایش همانجا مفقود شد. دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه را تفتیش کنند.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f536; وقتی نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایی، خود را در خزینه حمام پنهان کرد.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f537; وقتی دید مأمورین برای گرفتن او به خزینه آمدند، به خدای تعالی رو آورد و از روی اخلاص و به صورت قلبی همانجا توبه کرد.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f536; ناگهان از بیرون حمام آوازی بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد و مأموران او را رها کردند.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f537; و نصوح خسته و نالان شکر خدا را به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص شد و به خانه خود رفت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;او عنایت پروردگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و از گناه کناره گرفت.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f536; چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد و نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم و دیگر هم به حمام نرفت.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f537; هر مقدار مالی که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و از شهر خارج شد و در کوهی که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f536; در یکی از روزها همانطور که مشغول کار بود، چشمش به میشی افتاد که در آن کوه چرا میکرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از آن کیست؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعا از شبانی فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستی من از آن نگهداری کنم تا صاحبش پیدا شود. لذا آن میش را گرفت و نگهداری نمود، پس از مدتی میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر آنها بهره مند میشد.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f537; روزی کاروانی راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگی مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جای آب به آنها شیر داد، به طوری که همگی سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. او راهی نزدیک به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانی کردند و او در آنجا قلعه ای بنا کرده و چاه آبی حفر نمود و کم کم آنجا منازلی ساخته و شهرکی بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا می آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگی به چشم بزرگی به او می نگریستند.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f536; رفته رفته آوازه خوبی و حسن تدبیر او به گوش پادشاه رسید که پدر همان دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وی را از طرف او به دربار دعوت کنند.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f537; همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیزفت و گفت: من کاری دارم و از رفتن به نزد سلطان عذر خواست.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت: حال که او نزد ما نمی آید ما میرویم او را ببینیم.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f536; با درباریانش به سوی نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f537; بنا بر رسم آن روزگار و به خاطر از بین رفتن شاه در اقبال دیدار نصوح، نصوح را بر تخت سلطنت بنشاندند.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f536; نصوح چون به پادشاهی رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و با همان دختر پادشاه ازدواج کرد.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f537; روزی در بارگاهش نشسته بود، شخصی بر او وارد شد و گفت: چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را از عدالت تو طالبم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نصوح گفت: میش تو پیش من است و هر چه دارم از آن میش توست.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وی دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f54a; آن شخص به دستور خدا گفت:&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بدان ای نصوح! نه من شبانم و نه آن، یک میش بوده است، بلکه ما دو فرشته، برای آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت، اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد. و از نظر غایب شد.&lt;br /&gt;
⚪ به همین دلیل به توبه واقعی و راستین، (توبه نصوح) گویند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp; این روزها و شبها در ماه مبارک رمضان درهای توبه همیشه باز هست&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هر کس اهل توبه نصوح هست&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بسم الله.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f64f;&amp;#x1f337;التماس دعاء&amp;#x1f337;&amp;#x1f64f;&lt;br /&gt;
‌ منبع:خلاصه شده از کتاب انوار المجالس، صفحه 432&lt;br /&gt;
&amp;#x1f4d2;اصول کافی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f338;&amp;#x1f343;&amp;#x1f33c;&amp;#x1f338;&amp;#x1f343;&amp;#x1f33c;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#زینبیه_مجازی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#حوزه علمیه خواهران حضرت زینب (س)&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;#شهرستان ایذه&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://amene.kowsarblog.ir/توبه-نصوح-18&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نصوح، چه کسی بود؟&#x1f339;توبه نصوح&#x1f339;<br />
&#x1f536; نصوح مردی بود شبیه زنها، صدایش نازک بود، صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت.</p>

<p>او با سوء استفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی میکرد و کسی از وضع او خبر نداشت. او از این راه، هم امرار معاش میکرد و هم برایش لذت بخش بود.</p>

<p>گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.<br />
&#x1f537; روزی دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهایش همانجا مفقود شد. دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه را تفتیش کنند.<br />
&#x1f536; وقتی نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایی، خود را در خزینه حمام پنهان کرد.<br />
&#x1f537; وقتی دید مأمورین برای گرفتن او به خزینه آمدند، به خدای تعالی رو آورد و از روی اخلاص و به صورت قلبی همانجا توبه کرد.<br />
&#x1f536; ناگهان از بیرون حمام آوازی بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد و مأموران او را رها کردند.<br />
&#x1f537; و نصوح خسته و نالان شکر خدا را به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص شد و به خانه خود رفت.</p>

<p>او عنایت پروردگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و از گناه کناره گرفت.<br />
&#x1f536; چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد و نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم و دیگر هم به حمام نرفت.<br />
&#x1f537; هر مقدار مالی که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و از شهر خارج شد و در کوهی که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.<br />
&#x1f536; در یکی از روزها همانطور که مشغول کار بود، چشمش به میشی افتاد که در آن کوه چرا میکرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از آن کیست؟</p>

<p>عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعا از شبانی فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستی من از آن نگهداری کنم تا صاحبش پیدا شود. لذا آن میش را گرفت و نگهداری نمود، پس از مدتی میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر آنها بهره مند میشد.<br />
&#x1f537; روزی کاروانی راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگی مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جای آب به آنها شیر داد، به طوری که همگی سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. او راهی نزدیک به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانی کردند و او در آنجا قلعه ای بنا کرده و چاه آبی حفر نمود و کم کم آنجا منازلی ساخته و شهرکی بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا می آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگی به چشم بزرگی به او می نگریستند.<br />
&#x1f536; رفته رفته آوازه خوبی و حسن تدبیر او به گوش پادشاه رسید که پدر همان دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وی را از طرف او به دربار دعوت کنند.<br />
&#x1f537; همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیزفت و گفت: من کاری دارم و از رفتن به نزد سلطان عذر خواست.</p>

<p>مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت: حال که او نزد ما نمی آید ما میرویم او را ببینیم.<br />
&#x1f536; با درباریانش به سوی نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد.<br />
&#x1f537; بنا بر رسم آن روزگار و به خاطر از بین رفتن شاه در اقبال دیدار نصوح، نصوح را بر تخت سلطنت بنشاندند.<br />
&#x1f536; نصوح چون به پادشاهی رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و با همان دختر پادشاه ازدواج کرد.<br />
&#x1f537; روزی در بارگاهش نشسته بود، شخصی بر او وارد شد و گفت: چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را از عدالت تو طالبم.</p>

<p>نصوح گفت: میش تو پیش من است و هر چه دارم از آن میش توست.</p>

<p>وی دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.<br />
&#x1f54a; آن شخص به دستور خدا گفت:&nbsp;</p>

<p>بدان ای نصوح! نه من شبانم و نه آن، یک میش بوده است، بلکه ما دو فرشته، برای آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت، اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد. و از نظر غایب شد.<br />
⚪ به همین دلیل به توبه واقعی و راستین، (توبه نصوح) گویند.<br />
&nbsp; این روزها و شبها در ماه مبارک رمضان درهای توبه همیشه باز هست&nbsp;</p>

<p>هر کس اهل توبه نصوح هست</p>

<p>بسم الله.</p>

<p>&#x1f64f;&#x1f337;التماس دعاء&#x1f337;&#x1f64f;<br />
‌ منبع:خلاصه شده از کتاب انوار المجالس، صفحه 432<br />
&#x1f4d2;اصول کافی</p>

<p>&nbsp;</p>

<p>&#x1f338;&#x1f343;&#x1f33c;&#x1f338;&#x1f343;&#x1f33c;</p>

<p>#زینبیه_مجازی</p>

<p>#حوزه علمیه خواهران حضرت زینب (س)</p>

<p>#شهرستان ایذه</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://amene.kowsarblog.ir/توبه-نصوح-18">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://amene.kowsarblog.ir/توبه-نصوح-18#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://amene.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=991056</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>رهبرم اخم کند... </title>
			<link>https://amene.kowsarblog.ir/رهبرم-اخم-کند-n</link>
			<pubDate>13:41:00 +0430 دوشنبه، 1 اردیبهشت 1399</pubDate>			<dc:creator>آمنه نجفي</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">974028@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;رهبرم  اخم کند&amp;#8230;..قایقی خواهم ساخت.&lt;br /&gt;
خواهم انداخت به دریای دل اربابم.&lt;br /&gt;
قایق از خشم پر است و دل از نفرت تکویری ها.&lt;br /&gt;
قصه ی فهمیده باز تکرار کنم؟&lt;br /&gt;
نه دگر این بار دعوا سر سربند نیست.&lt;br /&gt;
همه سربند ها نام یا فاطمه است.&lt;br /&gt;
نشود تکرار باز عاشورا.&lt;br /&gt;
خیمه ها این بار جایش امن است&lt;br /&gt;
.علم عباس هم دست نیکوی گل سرسبد فاطمه است.&lt;br /&gt;
.رهبرم خامنه ایست.رهبرم سید و اولاد علی است&lt;br /&gt;
.رهبرم اخم کند به خدا مادرتان داغ شما میبیند&lt;br /&gt;
.حاج همت رفته،کاظمی دیگر نیست،پدر موشک ایران هم رفت.&lt;br /&gt;
لیک از عالم غیب باز با ما هستند.&lt;br /&gt;
حاج قاسم هم هست که سلیمانی کرد همه دنیا را فتح.&lt;br /&gt;
همه ما هستیم کور خواندید اگر باز هم فکر کنید که علی تنها استروز میلاد آرامش امت مبارک&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بمان در پناه اللهم احفظ های به فلک رسیده ام&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بمان کنار عاشقی های دست و پا شکسته ام&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بمام برایم امام من​&lt;br /&gt;
&lt;span id=&quot;img_container_1587102545131&quot; class=&quot;img_container compat&quot; contenteditable=&quot;false&quot;&gt;&lt;span class=&quot;upload-overlay&quot; contenteditable=&quot;false&quot;&gt;بارگذاری…&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;upload-overlay-bg&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;img data-wpid=&quot;1587102545131&quot; src=&quot;/storage/emulated/0/WhatsApp/Media/WhatsApp Images/IMG-20200417-WA0032.jpg&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;uploading&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://amene.kowsarblog.ir/رهبرم-اخم-کند-n&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>رهبرم  اخم کند&#8230;..قایقی خواهم ساخت.<br />
خواهم انداخت به دریای دل اربابم.<br />
قایق از خشم پر است و دل از نفرت تکویری ها.<br />
قصه ی فهمیده باز تکرار کنم؟<br />
نه دگر این بار دعوا سر سربند نیست.<br />
همه سربند ها نام یا فاطمه است.<br />
نشود تکرار باز عاشورا.<br />
خیمه ها این بار جایش امن است<br />
.علم عباس هم دست نیکوی گل سرسبد فاطمه است.<br />
.رهبرم خامنه ایست.رهبرم سید و اولاد علی است<br />
.رهبرم اخم کند به خدا مادرتان داغ شما میبیند<br />
.حاج همت رفته،کاظمی دیگر نیست،پدر موشک ایران هم رفت.<br />
لیک از عالم غیب باز با ما هستند.<br />
حاج قاسم هم هست که سلیمانی کرد همه دنیا را فتح.<br />
همه ما هستیم کور خواندید اگر باز هم فکر کنید که علی تنها استروز میلاد آرامش امت مبارک</p>

<p>بمان در پناه اللهم احفظ های به فلک رسیده ام&#8230;</p>

<p>بمان کنار عاشقی های دست و پا شکسته ام&#8230;</p>

<p>بمام برایم امام من​<br />
<span id="img_container_1587102545131" class="img_container compat" contenteditable="false"><span class="upload-overlay" contenteditable="false">بارگذاری…</span><span class="upload-overlay-bg"></span><img data-wpid="1587102545131" src="/storage/emulated/0/WhatsApp/Media/WhatsApp Images/IMG-20200417-WA0032.jpg" alt="" class="uploading" /></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://amene.kowsarblog.ir/رهبرم-اخم-کند-n">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://amene.kowsarblog.ir/رهبرم-اخم-کند-n#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://amene.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=974028</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>آیا خدا به عبادت ما نیاز دارد. </title>
			<link>https://amene.kowsarblog.ir/آیا-خدا-به-عبادت-ما-نیاز-دارد-n</link>
			<pubDate>13:40:00 +0430 دوشنبه، 1 اردیبهشت 1399</pubDate>			<dc:creator>آمنه نجفي</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">974023@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;سوال 2️⃣*آیا خدا به عبادات ما نیاز دارد که فرمان داده نماز بخوانیم و رو به کعبه بایستیم؟*&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;استاد قرائتی ۔&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پاسخ : اگر همه مردم رو به خورشید خانه بسازند چیزی به خورشید اضافه نمی‏شود و اگر همه مردم پشت به خورشید خانه بسازند، چیزی از خورشید کم نمی‏شود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خورشید نیازی به مردم ندارد که رو به او کنند، این مردم هستند که برای دریافت نور و گرما باید خانه‏های خود را رو به خورشید بسازند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خداوند به عبادات مردم نیازی ندارد که فرمان داده نماز بخوانند. این مردم هستند که با رو کردن به او از الطاف خاص الهی برخوردار می‏شوند و رشد می‏کنند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;)قران می‏فرماید: اگر همه مردم کافر شوند، ذره‏ای در خداوند اثر ندارد، زیرا او از همه انسان‏ها بی نیاز است. ان تکفروا انتم و من فی الارض جیمعا فان الله لغنی حمید (سوره ابراهیم،آیه 8.)&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://amene.kowsarblog.ir/آیا-خدا-به-عبادت-ما-نیاز-دارد-n&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سوال 2️⃣*آیا خدا به عبادات ما نیاز دارد که فرمان داده نماز بخوانیم و رو به کعبه بایستیم؟*</p>

<p>استاد قرائتی ۔</p>

<p>پاسخ : اگر همه مردم رو به خورشید خانه بسازند چیزی به خورشید اضافه نمی‏شود و اگر همه مردم پشت به خورشید خانه بسازند، چیزی از خورشید کم نمی‏شود.</p>

<p>خورشید نیازی به مردم ندارد که رو به او کنند، این مردم هستند که برای دریافت نور و گرما باید خانه‏های خود را رو به خورشید بسازند.</p>

<p>خداوند به عبادات مردم نیازی ندارد که فرمان داده نماز بخوانند. این مردم هستند که با رو کردن به او از الطاف خاص الهی برخوردار می‏شوند و رشد می‏کنند.</p>

<p>&nbsp;)قران می‏فرماید: اگر همه مردم کافر شوند، ذره‏ای در خداوند اثر ندارد، زیرا او از همه انسان‏ها بی نیاز است. ان تکفروا انتم و من فی الارض جیمعا فان الله لغنی حمید (سوره ابراهیم،آیه 8.)&nbsp;</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://amene.kowsarblog.ir/آیا-خدا-به-عبادت-ما-نیاز-دارد-n">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://amene.kowsarblog.ir/آیا-خدا-به-عبادت-ما-نیاز-دارد-n#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://amene.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=974023</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>حضرت علی (ع) و سلمان فارسی</title>
			<link>https://amene.kowsarblog.ir/حضرت-علی-ع-و-سلمان-فارسی</link>
			<pubDate>13:36:00 +0430 دوشنبه، 1 اردیبهشت 1399</pubDate>			<dc:creator>آمنه نجفي</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">974021@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;یاد خدا:&amp;#x1f4da;حضرت علی ع و سلمان فارسی&lt;br /&gt;
امیرالمؤمنین علی (ع) بالای بام خانه، خرما تناول می کرد، حضرت در سنین جوانی بودند، سلمان فارسی در حیاط آن خانه لباس خود را می دوخت.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حضرت علی (ع) دانه خرمایی از باب مزاح به سمت سلمان رها کرد. سلمان گفت: یا امیر المؤمنین (ع) با من شوخی می کنید در حالیکه من پیرمرد و شما جوان کم و سن و سال هستید؟ حضرت فرمودند: ای سلمان من را از نظر سن و سال کوچک و خود را بزرگ می بینی. قصه دشت ارژن را فراموش کرده ای؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;چه کسی تو را در آن بیابان که گرفتار شیر درنده شده بودی نجات داد؟ سلمان با شنیدن این کلمات با تعجب از امیرالمؤمنین (ع) کیفیت جریان را خواست.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حضرت علی فرمودند: در وسط آب ایستاده بودی و از شیر بزرگی که آنجا بود می ترسیدی. دستهایت را به دعا بلند کردی و از خدا کمک خواستی. و خداوند اجابت فرمود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من همان اسب سوار هستم که زره به روی شانه اش و شمشیری به دستش بود که با یک ضربه شمشیر آن شیر را به دو نیم کرد و شما را خلاص کرد. سلمان عرض کرد: نشانه دیگری در آنجا بود، برایم بیان فرمایید.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;امام علی (ع) دست به آستین برد و یک شاخه گل تازه بیرون آورد و فرمود: این همان هدیه شماست که به آن اسب سوار دادید. سلمان با دیدن آن گل بیشتر دچار حیرت و سرگردانی شد، با عجله خدمت رسول خدا (ص) شرفیاب شد و عرض کرد: ای رسول خدا، من اوصاف شما را در انجیل خوانده ام. محبت شما در دلم جای گرفت، دینم را رها کرده و دین شما را قبول کردم، ولی از پدرم مخفی نمودم و وقتی پدرم فهمید نقشه بر قتل من کشید ولی بخاطر مادرم از من گذشت و من را به کارهای سخت و دشوار وادار می کرد تا من فرار کردم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;به محلی به نام دشت ارژن رسیدم ، در حال استراحت بودم وقتی احتیاج به آب پیدا کردم لباسهای خود را در آورده و داخل رودخانه شدم، ناگهان شیر بزرگی آمد و روی لباسهای من ایستاد وقتی او را دیدم به وحشت افتادم و از خداوند کمک خواستم که ناگاه اسب سواری پیدا شد و با یک ضربه شیر را دو نیم کرد، من از آب بیرون دویدم و لباس به تن کردم و خودم را به رکابش انداختم و آن را بوسیدم. از همان اطراف گلی کندم و به ایشان هدیه دادم، بعد از نظرم ناپدید شد و رفت، از این اتفاق بیش از صد سال می گذرد و این قصه را برای کسی تعریف نکرده ام. امروز امام علی (ع) تمام قضیه را برای من بیان فرمودند و همان شاخه گل را به من نشان دادند.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;رسول خدا فرمودند: ای سلمان، هنگامیکه مرا به آسمان بردند تا جایی که جبرئیل توقف نمود و من تا کنار عرش بالا رفتم، درحالیکه پروردگارم بدون واسطه با من سخن گفت. وقتی سفر معراج تمام شد و به زمین برگشتم علی بن ابی طالب (ع) بر من وارد شد و تمام گفتگوهای من با پروردگارم را خبر داد. بدان ای سلمان هرکدام از انبیاء و اولیاء از زمان آدم تاکنون که گرفتار شده اند علی بن ابی طالب (ع) آنها را نجات داده است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4dc;القطره، جلد۱، صفحه ۲۸۲&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌&lt;br /&gt;
┈┈•✾&amp;#x1f33f;&amp;#x1f33a;&amp;#x1f33f;✾•┈┈&lt;br /&gt;
&amp;#x1f4da; #داستانهای_آموزنده&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://amene.kowsarblog.ir/حضرت-علی-ع-و-سلمان-فارسی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یاد خدا:&#x1f4da;حضرت علی ع و سلمان فارسی<br />
امیرالمؤمنین علی (ع) بالای بام خانه، خرما تناول می کرد، حضرت در سنین جوانی بودند، سلمان فارسی در حیاط آن خانه لباس خود را می دوخت.</p>

<p>حضرت علی (ع) دانه خرمایی از باب مزاح به سمت سلمان رها کرد. سلمان گفت: یا امیر المؤمنین (ع) با من شوخی می کنید در حالیکه من پیرمرد و شما جوان کم و سن و سال هستید؟ حضرت فرمودند: ای سلمان من را از نظر سن و سال کوچک و خود را بزرگ می بینی. قصه دشت ارژن را فراموش کرده ای؟</p>

<p>چه کسی تو را در آن بیابان که گرفتار شیر درنده شده بودی نجات داد؟ سلمان با شنیدن این کلمات با تعجب از امیرالمؤمنین (ع) کیفیت جریان را خواست.&nbsp;</p>

<p>حضرت علی فرمودند: در وسط آب ایستاده بودی و از شیر بزرگی که آنجا بود می ترسیدی. دستهایت را به دعا بلند کردی و از خدا کمک خواستی. و خداوند اجابت فرمود.&nbsp;</p>

<p>من همان اسب سوار هستم که زره به روی شانه اش و شمشیری به دستش بود که با یک ضربه شمشیر آن شیر را به دو نیم کرد و شما را خلاص کرد. سلمان عرض کرد: نشانه دیگری در آنجا بود، برایم بیان فرمایید.&nbsp;</p>

<p>امام علی (ع) دست به آستین برد و یک شاخه گل تازه بیرون آورد و فرمود: این همان هدیه شماست که به آن اسب سوار دادید. سلمان با دیدن آن گل بیشتر دچار حیرت و سرگردانی شد، با عجله خدمت رسول خدا (ص) شرفیاب شد و عرض کرد: ای رسول خدا، من اوصاف شما را در انجیل خوانده ام. محبت شما در دلم جای گرفت، دینم را رها کرده و دین شما را قبول کردم، ولی از پدرم مخفی نمودم و وقتی پدرم فهمید نقشه بر قتل من کشید ولی بخاطر مادرم از من گذشت و من را به کارهای سخت و دشوار وادار می کرد تا من فرار کردم.&nbsp;</p>

<p>به محلی به نام دشت ارژن رسیدم ، در حال استراحت بودم وقتی احتیاج به آب پیدا کردم لباسهای خود را در آورده و داخل رودخانه شدم، ناگهان شیر بزرگی آمد و روی لباسهای من ایستاد وقتی او را دیدم به وحشت افتادم و از خداوند کمک خواستم که ناگاه اسب سواری پیدا شد و با یک ضربه شیر را دو نیم کرد، من از آب بیرون دویدم و لباس به تن کردم و خودم را به رکابش انداختم و آن را بوسیدم. از همان اطراف گلی کندم و به ایشان هدیه دادم، بعد از نظرم ناپدید شد و رفت، از این اتفاق بیش از صد سال می گذرد و این قصه را برای کسی تعریف نکرده ام. امروز امام علی (ع) تمام قضیه را برای من بیان فرمودند و همان شاخه گل را به من نشان دادند.&nbsp;</p>

<p>رسول خدا فرمودند: ای سلمان، هنگامیکه مرا به آسمان بردند تا جایی که جبرئیل توقف نمود و من تا کنار عرش بالا رفتم، درحالیکه پروردگارم بدون واسطه با من سخن گفت. وقتی سفر معراج تمام شد و به زمین برگشتم علی بن ابی طالب (ع) بر من وارد شد و تمام گفتگوهای من با پروردگارم را خبر داد. بدان ای سلمان هرکدام از انبیاء و اولیاء از زمان آدم تاکنون که گرفتار شده اند علی بن ابی طالب (ع) آنها را نجات داده است.</p>

<p>&nbsp;</p>

<p>&#x1f4dc;القطره، جلد۱، صفحه ۲۸۲</p>

<p>‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌<br />
┈┈•✾&#x1f33f;&#x1f33a;&#x1f33f;✾•┈┈<br />
&#x1f4da; #داستانهای_آموزنده</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://amene.kowsarblog.ir/حضرت-علی-ع-و-سلمان-فارسی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://amene.kowsarblog.ir/حضرت-علی-ع-و-سلمان-فارسی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://amene.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=974021</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>گردو فروش</title>
			<link>https://amene.kowsarblog.ir/گردو-فروش-2</link>
			<pubDate>09:50:00 +0430 سه شنبه، 26 فروردین 1399</pubDate>			<dc:creator>آمنه نجفي</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">962720@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&amp;#x1f343;&amp;#x1f33a;&amp;#x1f343;&amp;#x1f33a;&amp;#x1f343;&amp;#x1f33a;&lt;br /&gt;
حکایتی بسیار زیبا و خواندنی&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
⚡️گردو فروش⚡️&lt;br /&gt;
✍ﮐﺴﯽ ﺳﺮﺍﻍ ﮔﺮﺩﻭ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: می ﺷﻮﺩ همۀ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺭﺍﯾﮕﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯽ؟ ﮔﺮﺩﻭﻓﺮﻭﺵ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﺪﺍﺩ. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﮔﺮﺩﻭ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯽ؟ و ﺑﺎﺯ ﺑﺎ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﺪ. ﭘﺲ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﮔﺮﺩﻭﯼ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯿﺪ. ﺍﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ بالاخره ﮔﺮﺩﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ. ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﮔﺮﺩﻭ ﮐﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﺩﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﮔﺮﺩﻭﯼ ﺳﻮﻡ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ. ﮔﺮﺩﻭ ﻓﺮﻭﺵ ﮐﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ: ﺯﺭﻧﮕﯽ، ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﯾﮑﯽ، ﯾﮑﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺗﺼﺎﺣﺐ ﮐﻨﯽ؟ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺳﻤﺞ ﮔﻔﺖ :  ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺩﺭﺳﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺪﻫﻢ. ﻋﻤﺮ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ. ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺵ، ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
ﻭﻟﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ، ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ ﻭ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯿﺎﯼ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﺕ ﺍﺯ ﮐﻒ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ ﻧﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﻧﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ، پس تا میتوانی برای آخرتت توشه ای جمع کن و ﺍﺯ ﻟﺤﻈﻪ لحظه زندگیت ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮ که عمر آدمی بسیار کوتاه است.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://amene.kowsarblog.ir/گردو-فروش-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&#x1f343;&#x1f33a;&#x1f343;&#x1f33a;&#x1f343;&#x1f33a;<br />
حکایتی بسیار زیبا و خواندنی&nbsp;<br />
⚡️گردو فروش⚡️<br />
✍ﮐﺴﯽ ﺳﺮﺍﻍ ﮔﺮﺩﻭ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: می ﺷﻮﺩ همۀ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺭﺍﯾﮕﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯽ؟ ﮔﺮﺩﻭﻓﺮﻭﺵ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﺪﺍﺩ. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﮔﺮﺩﻭ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯽ؟ و ﺑﺎﺯ ﺑﺎ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﺪ. ﭘﺲ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﮔﺮﺩﻭﯼ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯿﺪ. ﺍﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ بالاخره ﮔﺮﺩﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ. ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﮔﺮﺩﻭ ﮐﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ.&nbsp;<br />
ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﺩﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﮔﺮﺩﻭﯼ ﺳﻮﻡ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ. ﮔﺮﺩﻭ ﻓﺮﻭﺵ ﮐﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ: ﺯﺭﻧﮕﯽ، ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﯾﮑﯽ، ﯾﮑﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺗﺼﺎﺣﺐ ﮐﻨﯽ؟ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺳﻤﺞ ﮔﻔﺖ :  ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺩﺭﺳﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺪﻫﻢ. ﻋﻤﺮ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ. ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺵ، ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ.&nbsp;<br />
ﻭﻟﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ، ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ ﻭ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯿﺎﯼ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﺕ ﺍﺯ ﮐﻒ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ ﻧﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﻧﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ، پس تا میتوانی برای آخرتت توشه ای جمع کن و ﺍﺯ ﻟﺤﻈﻪ لحظه زندگیت ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮ که عمر آدمی بسیار کوتاه است.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://amene.kowsarblog.ir/گردو-فروش-2">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://amene.kowsarblog.ir/گردو-فروش-2#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://amene.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=962720</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>رهبرخوبیها</title>
			<link>https://amene.kowsarblog.ir/رهبرخوبیها</link>
			<pubDate>09:46:00 +0430 سه شنبه، 26 فروردین 1399</pubDate>			<dc:creator>آمنه نجفي</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">962718@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;☑نام : سید علی☑نام خانوادگی   : حسینی خامنه ای&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;☑نام پدر : سید جواد&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;☑تاریخ تولد به فرموده خودشان :&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;٢٩ / ٠١/ ١٣١٨&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;☑تاریخ تولد در شناسنامه :&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;٢٤ / ٠٤ / ١٣١٨&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;☑محل تولد : خراسان&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;بعضیا بهش میگن &amp;#8221; آیت الله &amp;#8220;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;بعضیا میگن &amp;#8221; آقای خامنه ای &amp;#8220;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;بعضیا هم مثل برادر های لبنان و سوریه و عراق میگن:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#8221; سیدنا القائد &amp;#8221; ، اما ما بهش میگیم&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;✅&amp;#8221; آقا &amp;#8220;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;ما بهش میگیم &amp;#8220;آقا&quot;&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#8220;آقا&amp;#8221; رو از هر طرف که بخونی آقاست!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;✅فدایی زیاد داره.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;پابرهنه ها بیشتر دوستش دارن۳۰ساله داره ایرانو،با تمام شرایط عجیب غریبش رهبری میکنه،هرکی جاش بود ،پنج سال اول جا میزد!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;&amp;#x1f534;تو کشور خودش مظلومه اما تو دنیا کلی طرفدار داره.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;400هزار نفر تو نیویورک و کالیفرنیا ، مقلدشن.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;شخص اول حکومته اما وقتی لعیا زنگنه و الهام چرخنده تو برنامه سال تحویل تلویزیون،عیدو بهش تبریک گفتن،به خاطر این حرفشون،کلی هزینه دادن.چه حرفا که نثارشون نشد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;همون که هیشکی،عکسای منتشر شده از خونه شو،باور نکرد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;زندگیش آدمو به قلب تاریخ میبره،علی بن ابیطالب و زندگی ساده و&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;همون که همیشه خرابکاری های دولت ها و مسئولین ،به حسابش گذاشته میشه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;همون که رهبری&quot;سینه سپر کرده ها&quot;رو مقابل اسراییل بچه کش به عهده داره.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;همون که لب تر کنه عاشقاش براش جون میدن.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;همون که اشاره کنه ،تلاویو و حیفا با خاک یکسانه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;همون که هیچ وقت کم نمیاره،مث مرد ،وایساده پای حرفش.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;همون که نزدیکترین دوستاش،دشمن ترین دوستاشن.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;همون که سالهاست سایه سنگین&quot;بعضیا&quot;رو ،رو دوشش تحمل میکنه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;همون که تو سابقه ی مبارزاتی ش ،کسی به پاش نمیرسه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;اصلا کدوم رهبر دنیا،روی موکت و فرش جهیزیه خانومش زندگی میکنه؟بدون اینکه تو بوق و کرنا کنه،با فقیربیچار ه ها دمپره ؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;همون که بدترین توهین ها و تهمت هارو بهش میزنن درحالیکه حتی یه جمله هم راجع بهش اطلاع ندارن.و اون میشنوه و تحمل میکنه و همچنان لبخند&quot;آقایی&quot;&amp;#8230;؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;همون که مظلومیت &amp;#8220;علی&quot;ها رو به ارث برده؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;کدوم سیاست مداری تو دنیا بچه هاش اینقد سالم وپاکن؟جالبه حتی مردم نمیدونن چندتا بچه داره،چی ان،اسماشون چیه؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;همون که &amp;#8220;پاکترین&quot;آدما ،جونشونو کف دست گرفتن و فداش شدن.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;همون که از پست ترین مفتی های وهابی و بی ادب ترین رئیس جمهورهای غربی،تا بدترین آدمای روزگار دشمن خونی شن.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;همون که واسه بدحجابا گفت:او یک نقصی دارد. مگر من نقص ندارم؟نقص او ظاهر است. نقصهای من باطن است. با این رفتارش خیلیا محجبه شدن.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#x1f4a0;سلامتیش صلوات بفرستید.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://amene.kowsarblog.ir/رهبرخوبیها&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>☑نام : سید علی☑نام خانوادگی   : حسینی خامنه ای</p>

<p>☑نام پدر : سید جواد</p>

<p>☑تاریخ تولد به فرموده خودشان :</p>

<p>٢٩ / ٠١/ ١٣١٨</p>

<p>☑تاریخ تولد در شناسنامه :</p>

<p>٢٤ / ٠٤ / ١٣١٨</p>

<p>☑محل تولد : خراسان</p>

<p>&#x1f4a0;بعضیا بهش میگن &#8221; آیت الله &#8220;</p>

<p>&#x1f4a0;بعضیا میگن &#8221; آقای خامنه ای &#8220;</p>

<p>&#x1f4a0;بعضیا هم مثل برادر های لبنان و سوریه و عراق میگن:</p>

<p>&#8221; سیدنا القائد &#8221; ، اما ما بهش میگیم</p>

<p>✅&#8221; آقا &#8220;&nbsp;</p>

<p>&#x1f4a0;ما بهش میگیم &#8220;آقا"&#8230;</p>

<p>&#8220;آقا&#8221; رو از هر طرف که بخونی آقاست!</p>

<p>✅فدایی زیاد داره.</p>

<p>&#x1f4a0;پابرهنه ها بیشتر دوستش دارن۳۰ساله داره ایرانو،با تمام شرایط عجیب غریبش رهبری میکنه،هرکی جاش بود ،پنج سال اول جا میزد!</p>

<p>&#x1f4a0;&#x1f534;تو کشور خودش مظلومه اما تو دنیا کلی طرفدار داره.</p>

<p>&#x1f4a0;400هزار نفر تو نیویورک و کالیفرنیا ، مقلدشن.</p>

<p>&#x1f4a0;شخص اول حکومته اما وقتی لعیا زنگنه و الهام چرخنده تو برنامه سال تحویل تلویزیون،عیدو بهش تبریک گفتن،به خاطر این حرفشون،کلی هزینه دادن.چه حرفا که نثارشون نشد.</p>

<p>&#x1f4a0;همون که هیشکی،عکسای منتشر شده از خونه شو،باور نکرد.</p>

<p>&#x1f4a0;زندگیش آدمو به قلب تاریخ میبره،علی بن ابیطالب و زندگی ساده و&#8230;</p>

<p>&#x1f4a0;همون که همیشه خرابکاری های دولت ها و مسئولین ،به حسابش گذاشته میشه.</p>

<p>&#x1f4a0;همون که رهبری"سینه سپر کرده ها"رو مقابل اسراییل بچه کش به عهده داره.</p>

<p>&#x1f4a0;همون که لب تر کنه عاشقاش براش جون میدن.</p>

<p>&#x1f4a0;همون که اشاره کنه ،تلاویو و حیفا با خاک یکسانه.</p>

<p>&#x1f4a0;همون که هیچ وقت کم نمیاره،مث مرد ،وایساده پای حرفش.</p>

<p>&#x1f4a0;همون که نزدیکترین دوستاش،دشمن ترین دوستاشن.</p>

<p>&#x1f4a0;همون که سالهاست سایه سنگین"بعضیا"رو ،رو دوشش تحمل میکنه.</p>

<p>&#x1f4a0;همون که تو سابقه ی مبارزاتی ش ،کسی به پاش نمیرسه.</p>

<p>&#x1f4a0;اصلا کدوم رهبر دنیا،روی موکت و فرش جهیزیه خانومش زندگی میکنه؟بدون اینکه تو بوق و کرنا کنه،با فقیربیچار ه ها دمپره ؟</p>

<p>&#x1f4a0;همون که بدترین توهین ها و تهمت هارو بهش میزنن درحالیکه حتی یه جمله هم راجع بهش اطلاع ندارن.و اون میشنوه و تحمل میکنه و همچنان لبخند"آقایی"&#8230;؟</p>

<p>&#x1f4a0;همون که مظلومیت &#8220;علی"ها رو به ارث برده؟</p>

<p>&#x1f4a0;کدوم سیاست مداری تو دنیا بچه هاش اینقد سالم وپاکن؟جالبه حتی مردم نمیدونن چندتا بچه داره،چی ان،اسماشون چیه؟</p>

<p>&#x1f4a0;همون که &#8220;پاکترین"آدما ،جونشونو کف دست گرفتن و فداش شدن.</p>

<p>&#x1f4a0;همون که از پست ترین مفتی های وهابی و بی ادب ترین رئیس جمهورهای غربی،تا بدترین آدمای روزگار دشمن خونی شن.</p>

<p>&#x1f4a0;همون که واسه بدحجابا گفت:او یک نقصی دارد. مگر من نقص ندارم؟نقص او ظاهر است. نقصهای من باطن است. با این رفتارش خیلیا محجبه شدن.</p>

<p>&#x1f4a0;سلامتیش صلوات بفرستید.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://amene.kowsarblog.ir/رهبرخوبیها">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://amene.kowsarblog.ir/رهبرخوبیها#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://amene.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=962718</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>چند سالته</title>
			<link>https://amene.kowsarblog.ir/چند-سالته-4</link>
			<pubDate>07:16:00 +0430 چهارشنبه، 20 فروردین 1399</pubDate>			<dc:creator>آمنه نجفي</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">957830@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;- چند سالته؟+ بیست و چهار!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- تو این بیست و چهـار سال چندبار رفتۍ دیدن مولات؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ مولام؟ امام زمان؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- آره، امامِ دوازدهم!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ یه بارم نشده ببینمش!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- جداً؟؟؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ خب آره&amp;#8230; نمی‌دونم ڪه ڪجاست&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- آره تو نمی‌دونی،باید کجا بری&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ تو چی؟ چند بار رفتی دیدن مولات؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- زیاد&amp;#8230; نمی‌دونم چند بار!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ واقعاً؟!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- آره&amp;#8230; اصلاً به دنیا ڪه اومدم پدرم منو برد گذاشت میون دستای پیغمبرص، خود رسول‌الله تو گوشم اذان خوند!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ ولی من از بچگی مولامو ندیدم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;-&amp;nbsp; بزرگتر که شدم با پدرم هر روز مسجد می‌رفتم و مولامو زیارت می‌کردم. امیرالمومنین رو! سلام می‌کردم و آقا هم جواب سلاممو میداد&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ من حتی صداۍ مولامم نشنیدم&amp;#8230;&amp;#x1f494;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- چند دفعه خونه مولام هم رفتم! با بچه‌هاۍ آقا، امام‌حسن‌ع و امام‌حسین‌ع سر یه سفره غذا خوردم!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ خوش به حالت&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- راستی، گفتی یڪبار هم مولاتو ندیدیش؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ یڪبار هم ندیدم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- تو این بیست و چندسال یکبار هم چشمت به چشماش نیفتاده؟!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ نه&amp;#8230;.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- وای&amp;#8230; چه می‌کنی با این #غم رفیق؟!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ ڪدوم غم&amp;#8230;!؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- ندیدن مولا اونم این همه سال باید خیلی درد داشته باشه!!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ دردشو حس نمی‌کنم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- مگه میشه؟!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ تو تو روزمرگی غرق نشدی‌ڪه بفهمی میشه این درد رو هم فراموش ڪرد&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- یعنی شماها از اینکه آقاتون رو این همه ساله ندیدید و جونیتون داره تو این سال‌های غیبتش سپرۍ میشه، غصه نمی‌خورید؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ (بغض گلوشو فشار میده) نه&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- حیف شد&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ جوونیمون؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- آره&amp;#8230; #جوونیتون میره و #آقاتونو نمی‌بینید&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ شایدم دیدیم!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- آقایی که من می‌شناسم و ازش شنیدم، تا همین شما شیعه‌ها نخواینش، ظهور نمی‌کنه!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ ما که می‌خوایم!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- غرق دنیا شده را جامِ «زیارتِ مَهدی» ندهند!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ هوم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- گفتی چندسالته؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;+ بیست و چهار!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;- (تو دلش) طفلی&amp;#8230; بیست و چهار سالش بدون گل روۍ #آقاش گذشته و #حواسش‌نیست&amp;#8230;&lt;br /&gt;
#مکالمه یڪ جوان در زمان #امام‌اول شیعیان با جوانی در عصرِ #امام‌دوازدهم!&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;راستی #تو چندسالته رفیق؟!&lt;br /&gt;
#اللهم‌عجل‌لولیڪ‌الفرج&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://amene.kowsarblog.ir/چند-سالته-4&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>- چند سالته؟+ بیست و چهار!</p>

<p>- تو این بیست و چهـار سال چندبار رفتۍ دیدن مولات؟</p>

<p>+ مولام؟ امام زمان؟</p>

<p>- آره، امامِ دوازدهم!</p>

<p>+ یه بارم نشده ببینمش!</p>

<p>- جداً؟؟؟</p>

<p>+ خب آره&#8230; نمی‌دونم ڪه ڪجاست&#8230;</p>

<p>- آره تو نمی‌دونی،باید کجا بری&#8230;</p>

<p>+ تو چی؟ چند بار رفتی دیدن مولات؟</p>

<p>- زیاد&#8230; نمی‌دونم چند بار!</p>

<p>+ واقعاً؟!</p>

<p>- آره&#8230; اصلاً به دنیا ڪه اومدم پدرم منو برد گذاشت میون دستای پیغمبرص، خود رسول‌الله تو گوشم اذان خوند!</p>

<p>+ ولی من از بچگی مولامو ندیدم&#8230;</p>

<p>-&nbsp; بزرگتر که شدم با پدرم هر روز مسجد می‌رفتم و مولامو زیارت می‌کردم. امیرالمومنین رو! سلام می‌کردم و آقا هم جواب سلاممو میداد&nbsp;</p>

<p>+ من حتی صداۍ مولامم نشنیدم&#8230;&#x1f494;&nbsp;</p>

<p>- چند دفعه خونه مولام هم رفتم! با بچه‌هاۍ آقا، امام‌حسن‌ع و امام‌حسین‌ع سر یه سفره غذا خوردم!</p>

<p>+ خوش به حالت&#8230;</p>

<p>- راستی، گفتی یڪبار هم مولاتو ندیدیش؟</p>

<p>+ یڪبار هم ندیدم&#8230;</p>

<p>- تو این بیست و چندسال یکبار هم چشمت به چشماش نیفتاده؟!</p>

<p>+ نه&#8230;.</p>

<p>- وای&#8230; چه می‌کنی با این #غم رفیق؟!</p>

<p>+ ڪدوم غم&#8230;!؟</p>

<p>- ندیدن مولا اونم این همه سال باید خیلی درد داشته باشه!!</p>

<p>+ دردشو حس نمی‌کنم&#8230;</p>

<p>- مگه میشه؟!</p>

<p>+ تو تو روزمرگی غرق نشدی‌ڪه بفهمی میشه این درد رو هم فراموش ڪرد&#8230;</p>

<p>- یعنی شماها از اینکه آقاتون رو این همه ساله ندیدید و جونیتون داره تو این سال‌های غیبتش سپرۍ میشه، غصه نمی‌خورید؟</p>

<p>+ (بغض گلوشو فشار میده) نه&#8230;</p>

<p>- حیف شد&#8230;</p>

<p>+ جوونیمون؟</p>

<p>- آره&#8230; #جوونیتون میره و #آقاتونو نمی‌بینید&#8230;</p>

<p>+ شایدم دیدیم!</p>

<p>- آقایی که من می‌شناسم و ازش شنیدم، تا همین شما شیعه‌ها نخواینش، ظهور نمی‌کنه!</p>

<p>+ ما که می‌خوایم!</p>

<p>- غرق دنیا شده را جامِ «زیارتِ مَهدی» ندهند!</p>

<p>+ هوم&#8230;</p>

<p>- گفتی چندسالته؟</p>

<p>+ بیست و چهار!</p>

<p>- (تو دلش) طفلی&#8230; بیست و چهار سالش بدون گل روۍ #آقاش گذشته و #حواسش‌نیست&#8230;<br />
#مکالمه یڪ جوان در زمان #امام‌اول شیعیان با جوانی در عصرِ #امام‌دوازدهم!<br />
&nbsp;راستی #تو چندسالته رفیق؟!<br />
#اللهم‌عجل‌لولیڪ‌الفرج</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://amene.kowsarblog.ir/چند-سالته-4">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://amene.kowsarblog.ir/چند-سالته-4#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://amene.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=957830</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>دعا بـرای فــرج</title>
			<link>https://amene.kowsarblog.ir/دعا-بـرای-فــرج</link>
			<pubDate>07:11:00 +0430 سه شنبه، 19 فروردین 1399</pubDate>			<dc:creator>آمنه نجفي</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">957443@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;استاد قرائتی:✅ داستان واقعی&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;#x1f4a2;برو به مردم بگو دعا کنند خدا فرجم را نزدیک کند&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
✍حجت الاسلام شیخ احمد کافی فرمودند :یک نفر از رفقا از یزد نامه ای به من نوشته؛ آدم دینی خوبی است از عاشقان امام زمان است، از رفقای من است. در نامه چیزی نوشته که مرا چند روز است منقلب کرده؛ گرچه این پیغام خیلی به علما رسیده، به مرحوم مجلسی گفته به شیخ مرتضی انصاری گفته به شیخ عبدالکریم حائری گفته و&amp;#8230; ، این بنده خدا نوشته: من چهل شبِ چهارشنبه از یزد می آمدم مسجد جمکران، توسلی و حاجتی داشتم.&lt;br /&gt;
شب چهارشنبه چهلمی، دو هفته قبل بود. در مسجد جمکران خسته بودم، گفتم ساعتی اول شب بخوابم، سحر بلند شوم برنامه ام را انجام بدهم. در صحن حیاط هوا گرم بود، خوابیده بودم یک وقت دیدم از در مسجد جمکران یک مشت طلبه ها ریختند تو، گفتم چه خبر است؟ گفتند: آقا آمده.&lt;br /&gt;
&amp;#x1f53a; من خوشحال دویدم رفتم جلو، آقا را دیدم اما نتوانستم جلو بروم. حضرت فرمودند: برو به مردم بگو دعا کنند خدا فرجم را نزدیک کند. به خدا قسم آی مردم دعاهایتان اثر دارد، ناله هایتان اثر دارد. خود آقا به مرحوم مجلسی فرموده: مجلسی به شیعه ها بگو برایم دعا کنند. هِی پیغام می دهد، به خدا دلش خون است.&lt;br /&gt;
قربان غریبی ات شوم مهدی جان&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;#x1f4da; کتاب ملاقات با امام زمان در مسجد جمکران، ص۱۵۸&lt;br /&gt;
✅‌‌کانال استاد قرائتی&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;┄┅┅┅┅❀&amp;#x1f4a0;❀┅┅┅┅┄&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://eitaa.com/joinchat/3818061843C235cbc6c5e&quot;&gt;http://eitaa.com/joinchat/3818061843C235cbc6c5e&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://amene.kowsarblog.ir/دعا-بـرای-فــرج&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>استاد قرائتی:✅ داستان واقعی&nbsp;<br />
&#x1f4a2;برو به مردم بگو دعا کنند خدا فرجم را نزدیک کند&nbsp;<br />
✍حجت الاسلام شیخ احمد کافی فرمودند :یک نفر از رفقا از یزد نامه ای به من نوشته؛ آدم دینی خوبی است از عاشقان امام زمان است، از رفقای من است. در نامه چیزی نوشته که مرا چند روز است منقلب کرده؛ گرچه این پیغام خیلی به علما رسیده، به مرحوم مجلسی گفته به شیخ مرتضی انصاری گفته به شیخ عبدالکریم حائری گفته و&#8230; ، این بنده خدا نوشته: من چهل شبِ چهارشنبه از یزد می آمدم مسجد جمکران، توسلی و حاجتی داشتم.<br />
شب چهارشنبه چهلمی، دو هفته قبل بود. در مسجد جمکران خسته بودم، گفتم ساعتی اول شب بخوابم، سحر بلند شوم برنامه ام را انجام بدهم. در صحن حیاط هوا گرم بود، خوابیده بودم یک وقت دیدم از در مسجد جمکران یک مشت طلبه ها ریختند تو، گفتم چه خبر است؟ گفتند: آقا آمده.<br />
&#x1f53a; من خوشحال دویدم رفتم جلو، آقا را دیدم اما نتوانستم جلو بروم. حضرت فرمودند: برو به مردم بگو دعا کنند خدا فرجم را نزدیک کند. به خدا قسم آی مردم دعاهایتان اثر دارد، ناله هایتان اثر دارد. خود آقا به مرحوم مجلسی فرموده: مجلسی به شیعه ها بگو برایم دعا کنند. هِی پیغام می دهد، به خدا دلش خون است.<br />
قربان غریبی ات شوم مهدی جان&nbsp;<br />
&#x1f4da; کتاب ملاقات با امام زمان در مسجد جمکران، ص۱۵۸<br />
✅‌‌کانال استاد قرائتی</p>

<p>┄┅┅┅┅❀&#x1f4a0;❀┅┅┅┅┄</p>

<p><a href="http://eitaa.com/joinchat/3818061843C235cbc6c5e">http://eitaa.com/joinchat/3818061843C235cbc6c5e</a></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://amene.kowsarblog.ir/دعا-بـرای-فــرج">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://amene.kowsarblog.ir/دعا-بـرای-فــرج#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://amene.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=957443</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
